باز هم کابوس می بینم به کدام گناه ناکرده تو نصیب بی نصیبی من شدی باز هم به جرم بی گناهی نمی خواهم بدانم..............................
دیگر حال و هوای با تو بودن را به ارزوی با تو بودن سپرده ام
احساس تنهایی خودم را به دستانه بی مهرت می سپارم تا مرا به سوی کوه یخی ببری.
نا مهربانم مرادر سیاهی روزهای ابری با خود بودن تنها بگذار
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:14  توسط
|
بروی پله ی سنگی حیات خلوت دلم نشسته بودم آسمان را ابره تیره روشن کرده بود می دانستم مدت مدیدی است که دیگر نفسم را به دست باد سپرده ام
نیمه راه روبرویم مرا از شاهراه پشت سرم غا فل کرده بود منگ بودم گیج بودم نمی دانم.
داغی انگوره لعل در خو نم بود دستانم دیگر نمی لرزید نمی دانم چرا ولی نیمه راه روبرویم هنوز روشن بود.
به شا خه گل رز کنارم نیم نگاهی کردم اما او هم مرا با پاکی نداشته ام ترک کرده بود.
می دانم می دانی میدانیم که او مرا ترک نمی کند.
لطافت نوری گرم پشتم را نوازش می داد و باز هم می آید.....
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:24  توسط
|
می خواهم دنیا را به یک قطره اشکی بدهم که در وقته بی وقتی از گونه ات می ریزد.
فردا می آیم می آیم تا تو را برای خود شکار کنم.کیسه خالیم را برای شکار می آورم.
می خواهم آن افسون صد ساله را در گوش ات زمزمه کنم.
می دانی که من تو او همیشه در کنار هم هستیم.
دیشب خنده ام را از تاریکی شب پنهان کردم می دانی چرا؟
چون برای به دام انداختنت به جز محبت دانه ای ندارم
دیشب به آسمان هم نگاهی نکردم می دانی چرا؟
چون آسمان هم به چشم های من نگاهی نکرد.
دوستت دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 13:24  توسط
|
دستان مرد از سرمای زیاد بی حس شده بود.هوای دهانش را بیشتر گرم می کرد تا دستانش را امید وار تر نگه دارد.فقط 5 کتاب دیگر مانده بود تا پولش کامل شود حساب کرده بود اگه هر کدام را 1000 تومان هم بدهد بازهم می تواند پولش راآماده کند.مدت ها بود که همین کار را می کرد.برای دیدنش هر بار پول می داد .مرد حتی روز شده بود که پول نان را برای دیدنش در صندوق جورابش می گذاشت.
آخر شب شدآخرین کتاب را هم فروخت با فروش هر کتاب تکه ای از بدنش جدا می شد ولی باز هم دل خوش به دیدنش بود. بساطش را با عجله جمع کرد می دانست نباید دیر کند به دکه تلفن رسید .کاغذ مچاله شده را از جیبش بیرون آورد به سختی کاغذ را باز کرد .شماره را گرفت .به بو ق 2 نکشیده گوشی را بر داشت.صدای زنانه ای شنیده شد…
بنال!!!
سسسسسسللاالالالاممم للللالللله.
ممممممنم محممممد !!!
گفتم بنال.
می می خخخوام بیییام پیشششت.
ببین مرده اگه باز می خوای بیای اینجا وا سم شا عر شی برو بمیر .
نننننننه.
پولت آمادست ؟
آرررره .
ساعت 8 اینجا باش
مرد آرام راه می رفت شاید فکر این که دیگر کتابی برای فروش ندارد باز هم برایش غم تازه شد است.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:34  توسط
|
بودن يا نبودن
تهوع فكر كردن داخل گلويم گير ميكند
فكر هاي آب كشيده شده .ذهن هاي منقصل حر ف هاي نگفته ...
مي خواهم استفراغ اين مغز الكن را بروي تكه كاغذي هر چند پلاسيده بنويسم.
مي بينم آنچه را كه نبايد ببينم .نفس هاي سوزناك هر فكر تنم را مي سوزاند بار ها براي قضاي حاجت سعي كردم بيشترين فشار را بياورم شايد گرفتگي اين مخ بر طرف شود ولي...
خدا مي داند يا نمي داند؟؟؟
كتابي خوندم كه آخرش مي گفت"بودن يا نبودنش به قضاوت خودتان بستگي دارد."
نمي دانم شايدآمدن يك پيامرس اين پريود ذهني را برايم تمام كند.
سوالي نيست و تمام صورت مساله را غبار گرفته.
مي گويند بخوان آنچه كه نخواندي.اي دوستان نامرد صفت با كلمات بيگانه چه كنم.
هميشه به دنبال گرفتگي مي گردم مي توانم انقدر افكارم را غي كنم تا برگهام را سياه و سفيد كنم .
يا يوي بد دهان چه كنم...
خدا مي خواهد يا نمي خواهد؟؟؟
هميشه ما مورد ازمايش هستيم مگر روح خدا را هم آزمايش مي كنند!!!
خدايا مي داني يا نمي داني؟!؟
كفر مي گويم يا نمي گويم"بودن يا نبودنش به قضاوت شما بستگي دارد."
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:57  توسط
|
پرنده آزادم آرزوست...
شیر گرسنه در کمین آهوی جوان بود
آهوی جوان با غرور زمین زیر پایش را به سجده در می آورد
قامت کشیدهاش را به رخ گله می کشد ,گله دیگر جای او نیست او ازاد است!!!
شیر پیر گرسنه,می داند,می ماند ,می تازد ,می درد...
گلویش در میان دندان هایش نفس می کشد.
کفتار ها برای خانه تکانی آمده بودند گویی حساب کهنه پاک می کردند.
و استخوان ها بود که در میان خاک به رقص آمده بود
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:59  توسط
|
یار دبستانی
می دانم که میدانی!!!,می خواهی آنچه که نمیخواهم .
همیشه به دنبال بسامد خودم در میان اصوات اطرافم می گردم.
برای راهنمایی به شکل زیر توجه فرمایید:

صدای خنده هایم best friend های مرا کون فیکون می کند
حنجره طلاییم آن قدر که به دنبال فریاد رسی بودم زنگار بی صدایی گرفت...
مگر" هل من ناصرن ینصرنی" فقط برای کربلاست!!!
فقط میخواهم که ای رب النوع بی مانند ما از شر این دوستان رجیم در امان داری.
امروز در معراجم آیا کسی هست...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:40  توسط
|
طعم گس دوست
آسمان تیره تک ستاره ای نیست به گمانم خبری در راه است!!!.به اطرافم نگاه میکنم التماس نگاهم را حتی خفا ش پیره اطاقم می بیند.مدت هاست در گوشه اطاق روی پلاسی کرم خورده چمبره زده ام.با دهان خشک می خوانم :"خدا گر زحکمت ببندد دری ..."
پس چرا کسی رحمتش را به خانه من نمی کوبد.
بوی گس اب دهانم مدت ها ست زینت بدنم شده.
چشمانم خشک اند ولی میبیند .
صدایی می آید ...تق تق تق
لب های خشکم می خندد سرم را به گوشه ای تکیه دادم تا ببینم ناجی شب های سردم را ...
با لباسی سپید وارد شد دستش را به سویم دراز کرد و گفت بخوان گفتم چه چیز را
گفت بخوان,[ …]
و من تنها در گوشه ی اطاق دیگر نمیخندم...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:13  توسط
|
تك درخت مرده
ذهنم آلوده
دستهايم خالي, نفسم ميگيرد
به كجا ميروي اي مرغ سحر
چه كسي مي ريزد قطره اشكي در نگاه من
گامهايم سست است
پاكي اب كجاست تا خبر ازمن به سهراب دهد
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:3  توسط
|
من:میگن نور تو سنگ تیره داخل صدف مروارید میکنه
تو:می خواهم پرواز کنم
من:میگن میشه تو روتوپشت بید مجنون میشه دید
تو:می خواهم مقدس شوم
من:میگن وقتی با خودتی دیگه تنها نیستی
تو:راست میگم؟
او:"میم"" نون"" ت"" واو "ر" "الف ""میم"" ب ""خ"" شین"" میم"
ما:کاش میقهمیدم....
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:50  توسط
|